تبليغاتX
از نگاهی دیگر
شله ، كلمه اي آشنا ، منتها براي مشهدي ها . براي يادگيري تلفظ اين كلمه حتما" بايد به ديكشنري مش دهخدا مراجعه كنيد . والا در هيچ فرهنگ لغتي پيدا نمي شه 

يك فيلم مستند از ديروز بعد از ظهر تا الان . 

تق تق تق كيه ، ديگها رو آورديم ، بفرماييد (آخه صاحبخانه ما هر سال روز اربعين نذر شله دارن و تنها مسير دسترسي به حياط جهت برپايي ديگ و پايه درست از وسط هال پذيرايي ما مي گذره ) 

سه ديگ بزرگ مسي سياه و چرب و چيلي ، اجاق به اندازه ديگهاي بزرگ مسي سياه و چرب 10 كپسول گاز 

80 كيلو گوشت گاو با چربي 

30 كيلو دنبه . 20 كيلو پياز 

10 كيلو برنج 10 كيلو ماش 10 كيلو عدس حبوبات لوبيا ، نخود . و و و  و هفت هشت مرد گردن كلفت . همه و همه از وسط هال ، با كمك هاي بي دريغ بنده و در مقابل چشماي چارتا شده متين . (يعني همون عكس سمت چپي كه الان دوسال و نيمش هست گذشتن . 

خلاصه ما هم كه لياقت نداشتيم در زمان امام در ركابش بجنگيم . تصميم گرفتيم كه با جان و دل در پخت شله شركت كنيم . با پياز شروع كردم . بعد از مدتها اشكم درومد . بگذريم . 

دستورات آشپز يكي بعد از ديگري اجرا شد . تا صبح سرگردون ، باري خدمت شما عارضم ، ساعت 12 ملت حسيني هجوم آوردند . در كمتر از 2 ساعت همه محتويات سه ديگ خورده شد . و من در تعجب كه چطور بعضي ها سه يا چهار بشقاب مي خورن . ولي من همش 30 كيلو دنبه جلو چشام بود . 

در طول اين دو ساعت كه مردها خانه ما نهار !! بخشيد شله خوردن  . دائم مي گفتم خدايا اين ملت كه به اين شدت شله مي خورن. اگه زمان امام حسين بودن چه كار مي كردند . !!!


+ نوشته شده توسط معین در 87/11/28 و ساعت |

چه رابطه خويشاوندي بين اين سه عكس هست . !!! حدس بزنيد . جايزه بگيريد!!! 

البته به جز  خواهر خوبم 

+ نوشته شده توسط معین در 87/11/26 و ساعت |

ساعت 12 و نيم شب بود ، پشت چراغ خطر چهار راه فرامرز منتظر بودم تا چراغ سبز بشه ، 7 ، 6، 5 ... زدم دنده يك آماده براي حركت 4 ، 3 ... يك كم رفتم جلو درست مثل پيست مسابقه آماده يه تيك آف سريع بودم به محض اينكه چراغ سبز شد ، تا اومدم راه بيافتم راننده ماشين پ‍ژوي پشت سرم يه بوق زد كه من سريعتر راه بيافتم . حال منو مي گي مونده بودم كه آخه ساعت 12 و نيم شب ، من هم كه آماده حركت با شرايطي كه گفتم آخه چه نياز به بوق زدن دارم . نمي دنيد با اينكه تصميم گرفتم بودم بخاطر اين طرز رانندگي بعضي از اين راننده ها در شهر مشهد خودمو ناراحت نكنم ، چقدر اين تك بوق آقايي كه معلوم نبود اگر خودش جلو من بود چگونه راه مي افتاد رو اعصابم  تاثير گذاشت ... .

+ نوشته شده توسط معین در 87/11/20 و ساعت |

خیلی بابام  به من گفته بود ، پسرجان مواظب نارفیق باش ، نکنه خدایی نکرده به راه خلاف بیفتی ، اول با یک پک سیگار بعد هم اعتیاد و گوشه خیابان ، کرم بدن ، مرگ بعد هم حتی اگر ناز مرده شور رو هم بکشی نمی شورتت . اما با همه این سفارشها متاسفانه دیروز فهمیدم معتاد شدم . البته یه جور دیگش ، آخه دیروز و پریروز اینترنتم قطع بود . اون موقع بود که من کامپیوتر رو روشن می کردم ، بعد کانکت نمی شد و من خمار خمار می شدم . خیلی سخت بود . حالا فهمیدم بابام چی می گفت . خدا همه معتادها  رو شفا بده  خیلی سخته ، خدایشش خیلی سخته . 

+ نوشته شده توسط معین در 87/11/14 و ساعت |

می گن مستاجری = خوش نشینی ، این هم حکایت من هست و هم خیلی های دیگه ، پیدا کردن خانه ، از این بنگاه به اون بنگاه ، سر کله زدن با انواع دلالان و صاحب خانه ها ، اسباب کشی و ... اینقدر جالب و پند آموز هست که میشه باهاش مثنوی نوشت .

روزی به حکم قضا مجبور شدیم خونه رو عوض کنیم ، بعد از کلی گشت و گذار در بنگاه های مختلف ، بالاخره در خیابان سناباد ،  خونه ای به ما معرفی شد .

بنگاه دار : آقا این خانه سه طبقه است ، طبقه پایین یه پیرزن هست که بنده خدا تنهاست ، گوش ها شم نمی شنوه  ، طبقه سوم هم یه زن و شوهر هست صبح می رن ، شب میان .

مستاجر که ما باشیم : خیلی خوبه ، قیمتش چند ؟

بنگاه دار : این قدر

ما : قبوله ، کی اسباب بیاریم

بنگاه دار : از همین شنبه

خلاصه قراردداد امضاءشد و بقیه قضاها  و ما هم بعد از نظافت خانه ، اسباب ها رو به خانه مورد نظرانتقال دادیم ، خوب تا اینجای کار که مشکلی نیست ، درسته؟

اما بشنوید ادامه داستان

روز اسباب کشی ، یه خانمی آمد تو خونه که فهمیدم مستاجر طبقه بالاست یعنی همون زن و شوهری که بنگاه دار گفته بود . یه خانم با حجاب کامل ، کاملا" کامل . یعنی چادر و یه مقنعه تا بالای بینی و از بالا تا ابرو ، خوب تصور کنید ، در نگاه اول با خودم گفتم  ای وای از این به بعد از در حیاط تا در آپارتمان باید یا الله بگم برم ، عجب دردسری ،

خوب زندگی ما در این خانه شروع شد . من هم سعی می کردم وقتی همسایه بالا هست صدای ضبط و موسیقی و فیلم  و خلاصه اسباب لهو و لعب رو  کم کنم  و  مواظب اعمال و رفتارم باشم . چند وقتی بود که می دیدیم حتی دوستای این خانم هم با همان حجاب ، حتی غلیظ تر یعنی با روپوشیه ، با این خانم رفت و آمد می کنند .

کم کم من که آدم فضولی هم هستم به رفت و آمدهای این خانم مشکوک شدم ، چرا ؟ خوب طبیعی بود . تمام رفت آمد های به این خانه ،خانم های جوان و آقایان جوان بودند . نه بچه ای !! نه بزرگسالی !! نه پیرمردی !! هیچی ! فقط خانم های با حجاب و آقایان جوان . از آنجایی که خانم من خانه دار هست و از صبح تا ظهر با بچه کوچک در خانه تنها می موند . خیلی به این رفت و آمدها حساس شدم . بعد شک کردم ، اول با خودمون می گفتیم زبانم لال ، بعد می گفتیم نکنه گناهشونو پاک کنیم ، و بعدا" یقین پیدا کردیم .و بعد ترسیدیم ، چرا؟

چون فهمیدیم که این خانم اولا" تنها زندگی می کنه ، و داشتن شوهر فقط بهانه ای بوده تا بتونه خانه رو اجاره کنه !! دوم اینکه این خانه شده مرکز فساد !!! یعنی این خانم چند دوست داره که متاسفانه با پوشش حجاب ! اون هم از نوعی که گفتم ، مردهای جوان وپولدار رو به این خونه میارن و ادامه ماجرا ... وقاحت اینها به قدری بود که وقتی می رفتند تو خونه فکر می کردن که ما هم مثل آن همسایه  طبقه اول ، کر  هستیم ...

حالامن مونده بودم و بهت همسرم که تا حالا این جور چیزها رو حتی نشنیده بود . خلاصه بعد از دو ماه و با دادن کمیسیون مستاجر بعدی از اون خانه بلند شدیم و به بنگاه دار بعد از دریافت رهن خانه قضیه رو تعریف کردم . تا حداقل مستاجر بعدی مثل ما بهت زده نشه .

اما بعد از اون قضیه افسوس همیشگی من از اینه که در این انقلاب چه به سر دین و اسلام و اعتقادات مردم آمد .

چرا حجاب شد مظهر پاکدامنی و بعد اجباری شد که یه عده ای بخاطر در امان بودن از پلیس و ... اینگونه به این وسیله پناه بیارن ، آنقدر تصور زن فاحشه  با پوشش چادر ، مقنعه و روپوشیه برام سخته و وحشناکه که تا آخر عمر به کسانی که می خواستند و می خوان به زور و اجبار عقیده خودشونو به دیگران تحمیل کنند لعنت می فرستم . آخه گناه چادر و حجاب چی بود که این قدر بهش ظلم شد.

من حتی به اون زن بدکاره که چادر سر می کنه ایراد نمی گیرم . به هر علتی رو به این کار آورده ، به من ربطی نداره . شغل روسپی گری از زمان فراعنه بوده تا آخر هم ادامه خواهد داشت . من به کسانی ایراد می گیرم که باعث شدن اون زن بخاطر امنیت ، چادر به سر کنه .   

+ نوشته شده توسط معین در 87/11/07 و ساعت |