بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم .
همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من) تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.
نذر ابوالفضل عباس (س) توسط بی بی صغری
هر کس در این سرای درآید نانش دهید از ایمانش نپرسید (ابوالحسن خرقانی)
بی بی صغرا زنی 60 ساله از کوچه بیوه زنان بود که آه در
بساط نداشت که با ناله سودا کند. سالها بود شوهرش مرده بود . در یک اتاق اجاره ای در
یکی از خانه های قمر خانمی زندگی می کرد. یعنی در خانه ای زندگی می کرد که 8 اتاق
داشت و 6 خانوار در آنجا ساکن بودند. با نخریسی زندگیش را می گذراند . اتاقش هرگز
گچ نشده بود و خشت های خام سقف اتاقش از دود چراغ موشی سیاه شده بود . سقف سیاه
اتاقش در مقابل اشعه آفتاب که از تنها پنجره کوچک اتاق به آن می تابید حالتی خاص
به آدم دست می داد.
من وقتی 10-11 ساله بودم دو سه بار به اتاق او رفتم تا
برایش پیغامی ببرم. هر بار او با مهربانی چند دانه آلوچه خشکه به من داد. دو سوم
اتاق کوچکش فرش نداشت و یک سوم دیگر را پلاسی فرسوده پوشانده بود. همانجا رختخواب
و تمام وسایلش گذاشته شده بود. و....
بی بی صغرا سید بود ولی هیچ وقت هیچ چیز از هیچکس تحت هیچ عنوان
نمی گرفت . نه سهم سادات می گرفت ، نه آش نذری ، نه لباس و پول نذری . می گفت : من
کار می کنم وضعم هم خوب است . محتاج نیستم . خدا را شکر . نذرتان قبول .اما نذرتان
را بدهید از من محتاجتر. ...
یکی از روزها 12-10 تا بچه شیطان می روند توی حوض آب یکی از
این خانه های نیمه خرابه که در آن آب انداخته بودند. سر ظهر گرمای تابستان یزد و
موقع ناهار کارگرها و عمله ها بوده است. بچه ها از نبود کارگران استفاده کرده
بودند و خود را با لباس انداخته بودند توی حوض لبریز از آب گل. بی بی صغری از آنجا
رد می شده است. صدا می زند بچه ها این کار خطرناک است، از حوض خانه خرابه بیرون
بیایید. ولی مگر این شیطانها گوش به حرف بی بی صغری می کنند. کم کم چند نفر دیگر
هم جمع می شوند و سر و صدا راه می اندازند که بچه های شیطان از این حوض مخروبه
بیرون بیایید. یکی دو تا از بچه ها از حوض بیرون می آیند اما هنوز 10 نفری بچه ها
در حوض بوده اند که یک مرتبه حوض، با آب و بچه ها فروکش می کند. بی بی صغری نعره
می زند که یا ابوالفضل بچه های مردم را سالم نگه دار خودم یک سفره برایت می
اندازم که 5 تا گوسفند در آن باشد. مردم سر و صدا می کنند و عده زیادی می
ریزند و بچه ها را از داخل گل و لای ها در می آورند. خوشبختانه زیر حوض زیاد خالی
نبود. من خودم هم شیطانی کردم و رفتم حوض
را دیدم 4-3 متری بیشتر گود نبود. عملا کف حوض شکسته بود. 4-3 متری پائین افتاده
بود. ولی خاک زیادی روی بچه ها نریخته بود. بچه ها همه زخمهای سطحی برداشته بودند.
فقط حسین ریاحی دستش و عباس قلندری پایش شکسته بود. این هر دو بچه کولی بودند که
خانه شان همان نزدیکی قرار داشت. همه می گفتند ابوالفضل عباس (س) بچه ها را محافظت
می کرد.
از فردا بی بی صغری به فکر افتاد که سفره نذری ابوالفضل
همراه 5 تا گوسفند پهن کند. بی بی صغرای فقیری که آه ندارد که با ناله سودا کند. می خواست این سفره
رنگین را برای ابوالفضل العباس پهن کند. مهم آن بود که پدر و مادر بچه هایی که توی
حوض خانه خرابه رفته بودند، هم وضع اقتصادیشان مثل بی بی صغری حالا کمی بهتر یا بدتر
بود. آنها نمی توانستند کمکی کنند. اگر وضع آنها خوب بود که بچه هایشان سر ظهر توی
حوض پر از آب گل آلود نمی رفتند تا خود را خنک کنند، اگر آنها پولدار بودند می
رفتند توی زیر زمین پهلوی حوضخانه و بادگیر و آب خنک سرداب و هندوانه خنک که با یخ
یخچال طبیعی طرز جان خنک شده بود می خوردند.
ده روزی بی بی صغری غصه می خورد که جطوری نذرش را ادا کند.
یک روز زنها که در سر کوچه جمع بودند، گفته بودند که بی بی صغری حالا یک چیزی
گفته، ابوالفضل هم که می داند او پول ندارد. بالاخره یکی از آنها به بی بی صغری
گفته بود اینها که بچه تو نبودند، تو هم یک مرتبه بدون قصد و نیت یک حرفی زده ای،
حالا خودت را اذیت نکن. ابوالفضل العباس قبل دارد. بی بی گفته بود اولا بچه ها همه
بچه من هستند بعد هم حرفی از نهادم برآمد، شما غصه نخورید ابوالفضل خودش کمک می
کند. اگر سفره سفره ابوالفضل است خودش پهن می شود 5 تا گوسفند هم پیدا می شود.
روز دیگری زنها می گویند هر کس کمکی کند و بی بی هم نیم من
خرما بخرد و سفره ای بیندازد. ولی بی بی گفته بود همان که نذر کردم می شود بهترش
هم می شود، شما غصه نخورید.
بعد از ده روز که نذر بی بی صغری ورد زبانها و نقل کوچه ها
بود، شیرین خانم زن ارباب اردشیر کی نژاد زرتشتی ساکن محله خرمشاه یعنی محله همسایه ما که
خانه اش با خانه بی بی صغری سیصد متری فاصله داشت در خانه بی بی صغری می رود و می
گوید بی بی شنیدم که برای سلامت بچه های مردم نذر کرده ای که سفره ابوالفضل بیندازی
؟
بی بی می گوید بله
نذر کردم. شیرین خانم می گوید بیا سفره را توی خانه ما بینداز. 2 تا گوسفد هم من
می دهم. بی بی قبول می کند. قرار می شود 10 روز بعد سفره را در خانه ارباب اردشیر
بیندازد.
خانه ارباب اردشیر خانه باغی بود. حدود 6-5 هزار متر وسعت
داشت. درختان انار فراوان و حوض آب خیلی باصفایی داشت. در کوچه محله ما هو پیچید
که شیرین خانم زردشتی 2 تا گوسفند را برای نذر بی بی صغری قبول کرده است.
حاجی خان وزیری از کردان سنندجی بود. از برادران اهل تسنن
بود. چه کرده بود نمی دانم ولی به یزد تبعید شده بود. در یزد داماد شده بود. الان
بچه هایش همه بزرگ شده اند و بعضی از آنها نوه هم دارند و همه از طرف مادر قوم و
خویش من هستند. حاجی خان خود اهل تسنن بود و بسیار هم در مذهب خود دقیق بود. بچه
هایش همه شیعه هستند ولی با اقوام اهل تسنن خود(عمو و پسر عموها) که در سنندج
هستند رفت و آمد دارند. حاجی خان هم به در خانه بی بی صغری می رود و می گوید سفره
نذری ابوالفضل داری؟ بی بی می گوید بله، می گوید یک گوسفند هم من می دهم. این شد 3
گوسفند.
حاجی خان که از در خانه بی بی دور می شود بی بی صغری دفش را
بر می دارد و محکم می زند و شادی کنان می گوید ابوالفضل خود دارد سفره اش را پهن
می کند. من چکاره ام. شیرین خانم با زرتشی های الله آباد (روستایی در 20 کیلومتری
یزد که همه زرتشتی بودند) درباره نذر بی بی صغری صحبت می کند. اهالی زرتشتی آن
روستا دو گوسفند دیگر را قبول می کنند. روز چهاردهم نیت بی بی صغری بود که همه
خبردار شدند که 5 گوسفند درست شد. 4 تا را زرتشتی ها می دهند و یکی را هم حاجی خان
سنندجی اهل سنت.
پیر زن یهودی که معروف به نه نه الیاس بود و دوره گردی می
کرد و نخ و سوزن، دکمه، انگشت دانه و غیره می فروخت، رفته بود پیش بی بی صغری گفته
بود در سفره نذری ابوالفضل ما هم می توانیم شریک بشویم؟ بی بی صغری گفته بود در
خانه ابوالفضل به روی همه باز است. همه بیایند. ابوالفضل برای همه مهربان است.
زرتشتی، کلیمی، سنی و شیعه ندارد. اینجا ایران است خانه همه ماست و ابوالفضل هم
یاور همه ما. پیر زن گفته بود ما 12-10 نفر زن یهودی هستیم و می خواهیم در سفره
ابوالفضل شریک باشیم. کمک کنیم، اشکالی ندارد؟ بی بی صغری گفته بود اگر همه
جهودهای یزد هم بیایند خوش آمدید. مادر الیاس گفته بود ما بیست من برنج (من یزد 6
کیلو است) با یک حلب روغن زرد می دهیم. و بی بی با دایره اش پاسخ داده بود که
بیایند، ابوالفضل دارد سفره اش را رنگین می کند.
داستان سفره ابوالفضل بی بی صغری و مشارکت زرتشتی- یهودی-
حاجی خان به گوش همه رسیده بود. زنهای محله خوشحال بودند و هر کسی کمک مختصری می
کرد. یکی یک قندان قند می داد و یکی صدم درم (5/1کیلو) خرما و دیگری 3 مثقال چای.
همه را می بردند کنار اتاق بی بی صغری می گذاشتند تا وقتی همه چیز جمع شد از آنجا
به خانه شیرین خانم ببرند. مادر من گفته بود 150 عدد نان می دهد. او به نانوای
محله گفته بوده که از آردی که ما نزد او داشتیم، 150 دانه نان بپزد و روز موعود
برای خانه شیرین خانم بفرستد. آخوند نانوا گفته بود م خودم هم 150 عدد نان می دهم.
چند نفر دیگه هم در نانواییهای دیگر نان تقبل کرده بودند.
آقای پیشنماز محله صبح بعد از نماز بالای منبر گفته بود
ایها الناس، ای پولدارهای محله، بی بی صغری نذری کرده، زرتشتی، کلیمی سنی در آن
شریک شده اند. زنهای فقیر محله قند و چای می دهند. شما که شیعه علی (ع) و نوکر ابوالفضل
العباس هستید چکار کرده اید؟ استاد غضنفر که زنش یک دختر زرتشتی مسلمان شده بود و
خودش رئیس هیات سینه زنی محله بود گفته بود حاجی آقا هر چی شما بگویید می کنیم.
آقای پیشنماز گفته بود هر کس در وسع خود در این سفره شرکت کند و پولدارهای محله هر
کدام قبول کرده بودند چیزی برای سفره بدهند.
کم کم از محله های دور هم برای بی بی صغری چیزی می آوردند.
روز هجدهم نیت بی بی صغری دو روز مانده به سفره 24 گوسفند، 130 من برنج، 12 حلب
روغن، 32 من خرما، 8 من آلو، 5/2 من لیمو خشک، 21 من شاه قند یزدی، 11 من نبات، دو
شیشه کوچک زعفران، 3 من زرشک، 208 مرغ، 12 من باقالی خشک، 14 من عدس، 17 من لپه،
5/9 من لوبیا قرمز ، 21 من نمک، 3 شیشه بزرگ فلفل، 2شیشه زرد چوبه، 83 من پیاز،
142 من سیب زمینی، جمع شده بود. آقا فضل اله مغازه دار محله گفته بود هر چه سبزی
خورشتی و خوردن بخواهید، روز قبل از آشپزی بگویید من می دهم. منتقی (محمد تقی)
قصاب گفته بود من همه پوست و روده ها و کله پاچه های گوسفند ها را بر می دارم و به
جایش گوشت می دهم، خودم و شاگردم هم همه گوسفندها را مجانی می کشیم و روز قبل چهار
لاشه گوشت گوسفند به جای پوست و روده ها فرستاده بود. حاجی شه بخش بلوچ، سنی و اهل
سراوان بود و با عده ای از بلوچ ها در یزد زندگی می کرد و کامیون دار بود. او گفته
بود من هم یک ماشین یخ می دهم. آن موقع هنوز در یزد کارخانه یخ نبود. حاجی شه بخش
خودش کارگر گرفته بود و شب قبل به یخچال طبیعی طرز جان یزد رفته بود و یخ آورده
بود و یخ مجلس را تامین کرد.
از روز 15-14 نذر بی بی صغری ، که مردم پشت سر هم اجناس
مختلف برای سفره می آوردند بی بی صغری از حسن وارسته هم خواسته بود که حسابدار
باشد و اجناس را تحویل بگیرد. او روز آخر اجناس را وزن کرد و در کاغذی نوشت و من
کاغذ را بعد از 5 سال از او گرفتم و آمار را از روی آن کاغذ در دفتری یادداشت کردم
و حالا برای شما می نویسم.
روز آخر روزی که
فردایش باید سفره می انداختند در خانه ارباب اردشیر غلغله بود. گوسفندها را می
کشتند،عده ای از زنها سبزی پاک می کردند، عده ای قند می شکستند، و مسگرهای محله
بساط چای را برقرار می کردند. عده ای خانه را فرش می کردند. عده ای از محلات دیگر
می آمدند و قند و چای می آوردند. زنهای یهودی هم آمده بودند. با خود یک مقدار
زیادی عرق نعنا، عرق بید و بید مشک آورده بودند. عرقها را در گاری گذاشته بودند و
از محله یهودیها که آنطرف شهر بود آورده بودند. آنها شکر و آبلیموی فراوان هم
آورده بودند. در این گیر و دار پیغامی رسید، عده ای از مردم منشاد هم پیغام داده
بودند که اگر بی بی صغری و مردم قبول کنند آنها هم در نذر ابوالفضل شرکت کنند و
میوه سفره به عهده آنها باشد. بی بی صغری دو دل شد. مردم هم نمی توانستند تصمیم
بگیرند که منشادیها بیایند یا نه. عده ای شک داشتند که باید این شرکا را هم
بپذیرند یا نه. عده ای می گفتن بهیچ وجه آنها نباید بیایند. آنها از ما نیستند.
ابوالفضل العباس راضی نیست که آنها در نذرش شرکت کنند. عده ای می گفتند همه باید
بیایند. من در عالم بچگی نمی فهمیدم چرا آنها نباید بهیچ وجه بیایند. چرا سنی،
شیعه، زرتشتی و کلیمی در سفره ابوالفضل شرکت کنند اشکالی ندارد و ابوالفضل عباس
راضی است ولی منشادی ها نباید بیایند و آنها از ابوالفضل العباس نیستند این مطالب
برایم سئوال بود.
اکثر یت می گفتند
منشادی ها هم بیایند. چه اشکالی دارد؟ آنها هم بیایند، حتما آنها هم عشق و علاقه
به ابوالفضل (س) دارند. بالاخره آنها هم ایرانی هستند. اما عده ای محکم و قاطع می
گفتند آنها نباید بیایند. ما میوه آنها را نخواستیم. بی بی صغری چادرش را زده بود
به کمر و امر و نهی می کرد. بچه هایی که توی حوض خرابه بودند همه آمده بودند و کمک
می کردند حتی آن دو بچه کولی دست و پا شکسته هم کار می کردند. خواهر، مادر و
اقوامشان هم با لباسهای مخصوص خود آمده بودند و تعداد زیادی دایره با خود نیز
آورده بودند. آنها کولیهای محله ما بودند و غربال، داس و چاقو و دایره و دف می
ساختند، خیلی هم خوب دایره می زدند.
بالاخره 8-7 تا
زنها و مردها گفتند بی بی صغری تو چه می گویی؟ منشادی ها هم بیایند یا نه؟ بی بی
گفت من می گویم در خانه ابوالفضل به روی همه باز است آنها هم بیایند ولی برای
اینکه مطمئن شویم یکی برود از آقای پیشنماز محله این موضوع را مساله کند. هر چه
ایشان گفت انجام می دهیم. همه این رای را قبول کردند. قرار شد غلام سیاه دوچرخه اش
را سوار شود و فوری برود آقای پیشنماز را پیدا کند و بپرسد مردم منشاد هم می تواند
در نذر ابوالفضل شرکت کنند یا نه و می توانند میوه بیاورند و میوه آنها را مردم
دیگر حق دارند بخورند یا نه؟
سالهای سال شاید
بیش از دو سه قرن عده ای سیاه زر خرید غلام و کنیز در یزد زندگی می کردند. آنها
بیشتر در خانه های اعیان و اشراف به کارگری مشغول بودند ولی غلام و کنیز بودند. آنها
چون نسل اندر نسل در خانواده ای زندگی می کردند جزء اجزاء خانه می شدند. بعضی از
آنها هم با سواد بودند و در حجره ها کمک ارباب خود بودند چند تایی هم حسابدار
بودند. بعضی از زنهای سیاه هم ملا و باسواد بودند و برخی از آنها در امور خانه و
بیرون خانه خیلی مدیر بودند و به بچه اربابها و گاهی هم به خود اربابها تحکم می
کردند. عده ای از این سیاه ها هم آزاد بودند یعنی غلام و کنیز نبودند. بازارچه و
کاروانسرای غلامعلی سیاه بین محله خواجه خضر و میدان میر چقماق هنوز پابرجاست.
کافه رستوران غلام علی سیاه در خیابان کرمان بود. شوهر یکی از خاله های من هم یکی
از همین سیاهان آزاد معروف به عباس سیاه بود. البته چون بعضی از این سیاه ها دو
رگه بودند، پوست روشنی داشتند. این گروه از حدد 50 سال قبل کم کم در یزد کم شدند و
عملا امروز از نژاد سیاه آفریقایی خالص در یزد کسی نیست ولی دورگه هایی که باز هم
دو رگه شده اد خیلی هستند. عصر برده داری بود. عصری که هنوز در بشاگرد و دهاتی مثل
کتیج و شهرکهایی از بلوچستان مثل قصر قند، پیشین و غیره ادامه دارد و به پایان خود
نزدیک می شود. این غلامها و کنیزها تعدادی به خواسته خودشان و تعدادی هم به اشاره
اربابهایشان برای کمک به مجلس نذر ابوالفضل عباس آمده بودند. غلام سیاه که دوچرخه
سوار شد تا برود آمدن و نیامدن منشادیها را از آقای یشنماز سئووال کند یکی از این
سیاهان آفریقایی الاصل بود. اما او مردی امین و درستکار و مورد وثوق بود.
یک ساعتی گذشت آ
غلام برگشت گفت آقا گفته است هر کس در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش
نپرسید. آقا گفته است در خانه امام حسین (ع) و برادرش ابوالفضل(س) به روی همه باز
است. منشادی ها هم بیایند. مردم میوه آنها را هم بخورند اشکالی ندارد. باشد که
خداوند و ابوالفضل عباس آنها را از گمراهی و ضلالت برهاند. پیغام به منشاد رسید
فردا صبح یک اتوبوس از مردم منشاد، مرد و زن و بچه برای شرکت در نذر ابوالفضل بی
بی صغرا به خانه اردشیر کی نژاد آمدند. میوه فراوان (سیب، گلابی، هلو، انگور،
انجیر، مغز گردو، و 5 حلب پنیر) هم با خود آوردند. شاید بی اغراق 3000 کیلو میوه
بود. میوه ها را با ماشین از ده به شهر آوردند و از گاراژ اطمنیان بار 7 گاری کرده
بودند و به خانه ارباب اردشیر آوردند.
حدود 15 شهریور سال
1337 بود. سفره ابوالفضل در خانه ارباب اردشیر کی پور زرتشتی با مشارکت مردم چند
محله یزد، حاجی خان سنندجی عده ای از یهودیها و تعدادی از مردم منشاد یزد برگزار
شد. من در عمرم سفره ای به این زیبایی، پررنگی، و پر رونقی، صفا، صمیمیت ندیدم.
مردان در باغ پهلوی که از باغ ارباب اردشیر هم بزرگتر بود، پذیرایی می شدند و زنان
در خانه ارباب اردشیر ناهار می خوردند.
ادامه دارد ...