تبليغاتX
از نگاهی دیگر
سلام همراهان گرانقدر

این قطعه موسیقی که گذاشتم منو آتش زده ، لطفا" اگه حس و حالتون روحانی هست گوش کنید.

«  خود سوختگان  »

داد درویشــــی از ســـــر تمهیــــــد            سـر قلیـــان خـویـش را به مــریــــد

گفت که از دوزخ ای نکــــو کــــــردار            قـــدری آتـــش بـــه روی آن بگــــذار

بگـــرفـــت و ببــــــــرد و بــــــــاز آورد            عقــــــــد گــوهـــــــــر ز درج راز آورد

 

گفت کـه در دوزخ هـر چـه گردیـــدم            درکــــــــات جحیــــــــم را دیــــــــدم

آتـــــش و هیـــــــزم و ذغـــــال نبود            اخگــــــری بهـــــــر اشتعــــــال نبود

هیچ کـس آتشی نمـــی افـــروخت            زآتش خویش هر کسی میسوخت

  

« شعر از صغیر اصفهانی، آهنگ از همای »

+ نوشته شده توسط معین در 87/10/29 و ساعت |

قوه تخیل حس زیبایی که هر انسانی می تونی ازش لذت ببره . این چند عکس رو تقدیم همراه های خوبم می کنم ، 

اگه خواستید از این سنگهای استثنایی عکس تهیه کنید ، نیاز نیست به راه دوری سفر کنید البته اگر در مشهد ساکن هستید . آدرس : کیلومتر 5 جاده قدیم نیشابور ، درست 5 کیلومتر بعد از پلیس راه (تقدیم به خیالپردازهای چیره دست . (بخصوص عبور گرامی، بهار عزیز، چوغوکی جان) دوستان دیگه و خواهر خوبم هم آزادند هر طور دلشان خواست خیال کنند.

این هم قابل توجه کسانی که فکر می کنن حیوانها نمی تونن به ریش ما آدما بخندند. 

یا که بگن سیییببببب!


عکس سنگها در تابستون سال 86 گرفته شده و عکس شتر فکر کنم در عید سال 85 در شهر طبس .

+ نوشته شده توسط معین در 87/10/27 و ساعت |
عاشورا ، نمادهای مذهبی از تشیع پیکر امام حسین ع  از صبح تا غروب از این محله به آن محله 

صدای طبل ساربان بر روی شتر ، علم ها و نخل به عنوان نماد پیکر شهید امام 


+ نوشته شده توسط معین در 87/10/24 و ساعت |

جاتون خالی قسمت شد ، تاسوعا و عاشورا بریم شهر طبس ، شاید بدونید که شهرستان طبس قبلا" جزو خراسان بزرگ بود اما حالا یکی از شهرستان های استان یزد به شمار میاد.  این شهر بعد از زلزله خانمان برانداز تقریبا" به شکل خوبی طراحی و ساخته شد . خیابانهای منظم با درختان نارنج و خرما به شکل زیبایی خودنمایی می کنن که اگه تا حالا این شهر رو ندیدین شاید تصور او در ذهن کمی مشکل باشه .این شهر در حاشیه کویر هست ، تابستانهای خیلی داغ ، خیلی ... و زمستانهای سرد و خشک ، خیلی ... اونقدر سرد  که سرما تا مغز استخون نفوذ می کنه . اما در فصل بهار ، بخصوص اواخر اسفند و فروردین اونقدر هوای دلچسبی داره که باعث می شه تمام سرمای زمستون رو فراموش کنی ، حتی از تابستون داغی که در پیش داری هم غافل می شی . اونقدر عطر بهار نارنج در خیابانها آدمو مست خالق هستی می کنه که دلت می خواد تا صبح توی خیابوناش بال بزنی . البته اگه مثل سال گذشته  نه نه سرما پدر درختای نارنج و در نیاره ...

       ...و اما  در تاسوعا  و عاشورا و کلا" در دهه اول محرم شور حسینی در این شهر بیداد می کنه  که تقریبا" هر کسی اهل این شهر کویری هست و هنوز ریشه ای در این شهر داره سعی می کنه که حتما" خودشو به این مراسم پر شور برسونه که من هم جزو یکی از همین افراد بودم . بماند از اینکه آیا این شور با شعور همراه هست . اینو باید ببینی و خودت قضاوت کنی .

 چند تا عکس از این مراسم تهیه کردم . توضیحات عکس ها فقط از نگاه من هست . باید باشی ، ببینی و فارغ از دوربین و دغ دغه تهیه عکس در شلوغی فقط اشک بریزی . از صبح تا شب

روز تاسوعا : مراسمی به نام اصغر صغیر ، فرزند شیرخوار ، گهواره، لا لایی مداح . و خواب راحت این طفل در میان هیاهو ، طبل ؛ سنج و حسین حسین عزاداران 

 

عصر تاسوعا : حضور مردم بر سر مزار گذشتگانشان در حرم زیبای حسین ابن موسی الکاظم (برادر امام رضا ع ) بساط میوه ، نان محلی به شکل کیک و ... و انتظار بازماندگان به حضور دوست ، آشنا و حتی غریبه ها برای خواندن فاتحه ای برای شادی روحش . فرقی نمی کنه تو کی هستی . کافی است اندکی بر مزار مومنی مکث کنی و فاتحه ای بخوانی بعد آنقدر تو را شرمندۀ تعارف می کنن تا مجبور بشی خوراکیها رو در جیبت بریزی.

مراسم روز تاسوعا با عزاداری هیئت های مذهبی ازصبح تا غروب در سطح شهر ادامه داره و شب بعد نماز با حضور هیئت ها در حرم و بعد برگشت به هیئت و عزاداری در شب و بعد صرف شام تموم می شه . و تو می مونه و حزن سنگین شب عاشورا و آماده برای روز بعد ...  

فعلا" التماس دعا

+ نوشته شده توسط معین در 87/10/21 و ساعت |

بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.  

نذر ابوالفضل عباس (س) توسط بی بی صغری

هر کس در این سرای درآید نانش دهید از ایمانش نپرسید (ابوالحسن خرقانی)

بی بی صغرا زنی 60 ساله از کوچه بیوه زنان بود که آه در بساط نداشت که با ناله سودا کند. سالها بود شوهرش مرده بود . در یک اتاق اجاره ای در یکی از خانه های قمر خانمی زندگی می کرد. یعنی در خانه ای زندگی می کرد که 8 اتاق داشت و 6 خانوار در آنجا ساکن بودند. با نخریسی زندگیش را می گذراند . اتاقش هرگز گچ نشده بود و خشت های خام سقف اتاقش از دود چراغ موشی سیاه شده بود . سقف سیاه اتاقش در مقابل اشعه آفتاب که از تنها پنجره کوچک اتاق به آن می تابید حالتی خاص به آدم دست می داد.

من وقتی 10-11 ساله بودم دو سه بار به اتاق او رفتم تا برایش پیغامی ببرم. هر بار او با مهربانی چند دانه آلوچه خشکه به من داد. دو سوم اتاق کوچکش فرش نداشت و یک سوم دیگر را پلاسی فرسوده پوشانده بود. همانجا رختخواب و تمام وسایلش گذاشته شده بود. و....

بی بی صغرا سید بود ولی هیچ وقت هیچ چیز از هیچکس تحت هیچ عنوان نمی گرفت . نه سهم سادات می گرفت ، نه آش نذری ، نه لباس و پول نذری . می گفت : من کار می کنم وضعم هم خوب است . محتاج نیستم . خدا را شکر . نذرتان قبول .اما نذرتان را بدهید از من محتاجتر. ...

یکی از روزها 12-10 تا بچه شیطان می روند توی حوض آب یکی از این خانه های نیمه خرابه که در آن آب انداخته بودند. سر ظهر گرمای تابستان یزد و موقع ناهار کارگرها و عمله ها بوده است. بچه ها از نبود کارگران استفاده کرده بودند و خود را با لباس انداخته بودند توی حوض لبریز از آب گل. بی بی صغری از آنجا رد می شده است. صدا می زند بچه ها این کار خطرناک است، از حوض خانه خرابه بیرون بیایید. ولی مگر این شیطانها گوش به حرف بی بی صغری می کنند. کم کم چند نفر دیگر هم جمع می شوند و سر و صدا راه می اندازند که بچه های شیطان از این حوض مخروبه بیرون بیایید. یکی دو تا از بچه ها از حوض بیرون می آیند اما هنوز 10 نفری بچه ها در حوض بوده اند که یک مرتبه حوض، با آب و بچه ها فروکش می کند. بی بی صغری نعره می زند که یا ابوالفضل بچه های مردم را سالم نگه دار خودم یک سفره برایت می اندازم که 5 تا گوسفند در آن باشد. مردم سر و صدا می کنند و عده زیادی می ریزند و بچه ها را از داخل گل و لای ها در می آورند. خوشبختانه زیر حوض زیاد خالی نبود.  من خودم هم شیطانی کردم و رفتم حوض را دیدم 4-3 متری بیشتر گود نبود. عملا کف حوض شکسته بود. 4-3 متری پائین افتاده بود. ولی خاک زیادی روی بچه ها نریخته بود. بچه ها همه زخمهای سطحی برداشته بودند. فقط حسین ریاحی دستش و عباس قلندری پایش شکسته بود. این هر دو بچه کولی بودند که خانه شان همان نزدیکی قرار داشت. همه می گفتند ابوالفضل عباس (س) بچه ها را محافظت می کرد.

از فردا بی بی صغری به فکر افتاد که سفره نذری ابوالفضل همراه 5 تا گوسفند پهن کند. بی بی صغرای فقیری که آه  ندارد که با ناله سودا کند. می خواست این سفره رنگین را برای ابوالفضل العباس پهن کند. مهم آن بود که پدر و مادر بچه هایی که توی حوض خانه خرابه رفته بودند، هم وضع اقتصادیشان مثل بی بی صغری حالا کمی بهتر یا بدتر بود. آنها نمی توانستند کمکی کنند. اگر وضع آنها خوب بود که بچه هایشان سر ظهر توی حوض پر از آب گل آلود نمی رفتند تا خود را خنک کنند، اگر آنها پولدار بودند می رفتند توی زیر زمین پهلوی حوضخانه و بادگیر و آب خنک سرداب و هندوانه خنک که با یخ یخچال طبیعی طرز جان خنک شده بود می خوردند.

ده روزی بی بی صغری غصه می خورد که جطوری نذرش را ادا کند. یک روز زنها که در سر کوچه جمع بودند، گفته بودند که بی بی صغری حالا یک چیزی گفته، ابوالفضل هم که می داند او پول ندارد. بالاخره یکی از آنها به بی بی صغری گفته بود اینها که بچه تو نبودند، تو هم یک مرتبه بدون قصد و نیت یک حرفی زده ای، حالا خودت را اذیت نکن. ابوالفضل العباس قبل دارد. بی بی گفته بود اولا بچه ها همه بچه من هستند بعد هم حرفی از نهادم برآمد، شما غصه نخورید ابوالفضل خودش کمک می کند. اگر سفره سفره ابوالفضل است خودش پهن می شود 5 تا گوسفند هم پیدا می شود.

روز دیگری زنها می گویند هر کس کمکی کند و بی بی هم نیم من خرما بخرد و سفره ای بیندازد. ولی بی بی گفته بود همان که نذر کردم می شود بهترش هم می شود، شما غصه نخورید.

بعد از ده روز که نذر بی بی صغری ورد زبانها و نقل کوچه ها بود، شیرین خانم زن ارباب اردشیر کی نژاد  زرتشتی ساکن محله خرمشاه یعنی محله همسایه ما که خانه اش با خانه بی بی صغری سیصد متری فاصله داشت در خانه بی بی صغری می رود و می گوید بی بی شنیدم که برای سلامت بچه های مردم نذر کرده ای که سفره ابوالفضل بیندازی ؟

 بی بی می گوید بله نذر کردم. شیرین خانم می گوید بیا سفره را توی خانه ما بینداز. 2 تا گوسفد هم من می دهم. بی بی قبول می کند. قرار می شود 10 روز بعد سفره را در خانه ارباب اردشیر بیندازد.

خانه ارباب اردشیر خانه باغی بود. حدود 6-5 هزار متر وسعت داشت. درختان انار فراوان و حوض آب خیلی باصفایی داشت. در کوچه محله ما هو پیچید که شیرین خانم زردشتی 2 تا گوسفند را برای نذر بی بی صغری قبول کرده است.

حاجی خان وزیری از کردان سنندجی بود. از برادران اهل تسنن بود. چه کرده بود نمی دانم ولی به یزد تبعید شده بود. در یزد داماد شده بود. الان بچه هایش همه بزرگ شده اند و بعضی از آنها نوه هم دارند و همه از طرف مادر قوم و خویش من هستند. حاجی خان خود اهل تسنن بود و بسیار هم در مذهب خود دقیق بود. بچه هایش همه شیعه هستند ولی با اقوام اهل تسنن خود(عمو و پسر عموها) که در سنندج هستند رفت و آمد دارند. حاجی خان هم به در خانه بی بی صغری می رود و می گوید سفره نذری ابوالفضل داری؟ بی بی می گوید بله، می گوید یک گوسفند هم من می دهم. این شد 3 گوسفند.

حاجی خان که از در خانه بی بی دور می شود بی بی صغری دفش را بر می دارد و محکم می زند و شادی کنان می گوید ابوالفضل خود دارد سفره اش را پهن می کند. من چکاره ام. شیرین خانم با زرتشی های الله آباد (روستایی در 20 کیلومتری یزد که همه زرتشتی بودند) درباره نذر بی بی صغری صحبت می کند. اهالی زرتشتی آن روستا دو گوسفند دیگر را قبول می کنند. روز چهاردهم نیت بی بی صغری بود که همه خبردار شدند که 5 گوسفند درست شد. 4 تا را زرتشتی ها می دهند و یکی را هم حاجی خان سنندجی اهل سنت.

پیر زن یهودی که معروف به نه نه الیاس بود و دوره گردی می کرد و نخ و سوزن، دکمه، انگشت دانه و غیره می فروخت، رفته بود پیش بی بی صغری گفته بود در سفره نذری ابوالفضل ما هم می توانیم شریک بشویم؟ بی بی صغری گفته بود در خانه ابوالفضل به روی همه باز است. همه بیایند. ابوالفضل برای همه مهربان است. زرتشتی، کلیمی، سنی و شیعه ندارد. اینجا ایران است خانه همه ماست و ابوالفضل هم یاور همه ما. پیر زن گفته بود ما 12-10 نفر زن یهودی هستیم و می خواهیم در سفره ابوالفضل شریک باشیم. کمک کنیم، اشکالی ندارد؟ بی بی صغری گفته بود اگر همه جهودهای یزد هم بیایند خوش آمدید. مادر الیاس گفته بود ما بیست من برنج (من یزد 6 کیلو است) با یک حلب روغن زرد می دهیم. و بی بی با دایره اش پاسخ داده بود که بیایند، ابوالفضل دارد سفره اش را رنگین می کند.

داستان سفره ابوالفضل بی بی صغری و مشارکت زرتشتی- یهودی- حاجی خان به گوش همه رسیده بود. زنهای محله خوشحال بودند و هر کسی کمک مختصری می کرد. یکی یک قندان قند می داد و یکی صدم درم (5/1کیلو) خرما و دیگری 3 مثقال چای. همه را می بردند کنار اتاق بی بی صغری می گذاشتند تا وقتی همه چیز جمع شد از آنجا به خانه شیرین خانم ببرند. مادر من گفته بود 150 عدد نان می دهد. او به نانوای محله گفته بوده که از آردی که ما نزد او داشتیم، 150 دانه نان بپزد و روز موعود برای خانه شیرین خانم بفرستد. آخوند نانوا گفته بود م خودم هم 150 عدد نان می دهم. چند نفر دیگه هم در نانواییهای دیگر نان تقبل کرده بودند.

آقای پیشنماز محله صبح بعد از نماز بالای منبر گفته بود ایها الناس، ای پولدارهای محله، بی بی صغری نذری کرده، زرتشتی، کلیمی سنی در آن شریک شده اند. زنهای فقیر محله قند و چای می دهند. شما که شیعه علی (ع) و نوکر ابوالفضل العباس هستید چکار کرده اید؟ استاد غضنفر که زنش یک دختر زرتشتی مسلمان شده بود و خودش رئیس هیات سینه زنی محله بود گفته بود حاجی آقا هر چی شما بگویید می کنیم. آقای پیشنماز گفته بود هر کس در وسع خود در این سفره شرکت کند و پولدارهای محله هر کدام قبول کرده بودند چیزی برای سفره بدهند.

کم کم از محله های دور هم برای بی بی صغری چیزی می آوردند. روز هجدهم نیت بی بی صغری دو روز مانده به سفره 24 گوسفند، 130 من برنج، 12 حلب روغن، 32 من خرما، 8 من آلو، 5/2 من لیمو خشک، 21 من شاه قند یزدی، 11 من نبات، دو شیشه کوچک زعفران، 3 من زرشک، 208 مرغ، 12 من باقالی خشک، 14 من عدس، 17 من لپه، 5/9 من لوبیا قرمز ، 21 من نمک، 3 شیشه بزرگ فلفل، 2شیشه زرد چوبه، 83 من پیاز، 142 من سیب زمینی، جمع شده بود. آقا فضل اله مغازه دار محله گفته بود هر چه سبزی خورشتی و خوردن بخواهید، روز قبل از آشپزی بگویید من می دهم. منتقی (محمد تقی) قصاب گفته بود من همه پوست و روده ها و کله پاچه های گوسفند ها را بر می دارم و به جایش گوشت می دهم، خودم و شاگردم هم همه گوسفندها را مجانی می کشیم و روز قبل چهار لاشه گوشت گوسفند به جای پوست و روده ها فرستاده بود. حاجی شه بخش بلوچ، سنی و اهل سراوان بود و با عده ای از بلوچ ها در یزد زندگی می کرد و کامیون دار بود. او گفته بود من هم یک ماشین یخ می دهم. آن موقع هنوز در یزد کارخانه یخ نبود. حاجی شه بخش خودش کارگر گرفته بود و شب قبل به یخچال طبیعی طرز جان یزد رفته بود و یخ آورده بود و یخ مجلس را تامین کرد.

از روز 15-14 نذر بی بی صغری ، که مردم پشت سر هم اجناس مختلف برای سفره می آوردند بی بی صغری از حسن وارسته هم خواسته بود که حسابدار باشد و اجناس را تحویل بگیرد. او روز آخر اجناس را وزن کرد و در کاغذی نوشت و من کاغذ را بعد از 5 سال از او گرفتم و آمار را از روی آن کاغذ در دفتری یادداشت کردم و حالا برای شما می نویسم.

روز آخر روزی که فردایش باید سفره می انداختند در خانه ارباب اردشیر غلغله بود. گوسفندها را می کشتند،عده ای از زنها سبزی پاک می کردند، عده ای قند می شکستند، و مسگرهای محله بساط چای را برقرار می کردند. عده ای خانه را فرش می کردند. عده ای از محلات دیگر می آمدند و قند و چای می آوردند. زنهای یهودی هم آمده بودند. با خود یک مقدار زیادی عرق نعنا، عرق بید و بید مشک آورده بودند. عرقها را در گاری گذاشته بودند و از محله یهودیها که آنطرف شهر بود آورده بودند. آنها شکر و آبلیموی فراوان هم آورده بودند. در این گیر و دار پیغامی رسید، عده ای از مردم منشاد هم پیغام داده بودند که اگر بی بی صغری و مردم قبول کنند آنها هم در نذر ابوالفضل شرکت کنند و میوه سفره به عهده آنها باشد. بی بی صغری دو دل شد. مردم هم نمی توانستند تصمیم بگیرند که منشادیها بیایند یا نه. عده ای شک داشتند که باید این شرکا را هم بپذیرند یا نه. عده ای می گفتن بهیچ وجه آنها نباید بیایند. آنها از ما نیستند. ابوالفضل العباس راضی نیست که آنها در نذرش شرکت کنند. عده ای می گفتند همه باید بیایند. من در عالم بچگی نمی فهمیدم چرا آنها نباید بهیچ وجه بیایند. چرا سنی، شیعه، زرتشتی و کلیمی در سفره ابوالفضل شرکت کنند اشکالی ندارد و ابوالفضل عباس راضی است ولی منشادی ها نباید بیایند و آنها از ابوالفضل العباس نیستند این مطالب برایم سئوال بود.

اکثر یت می گفتند منشادی ها هم بیایند. چه اشکالی دارد؟ آنها هم بیایند، حتما آنها هم عشق و علاقه به ابوالفضل (س) دارند. بالاخره آنها هم ایرانی هستند. اما عده ای محکم و قاطع می گفتند آنها نباید بیایند. ما میوه آنها را نخواستیم. بی بی صغری چادرش را زده بود به کمر و امر و نهی می کرد. بچه هایی که توی حوض خرابه بودند همه آمده بودند و کمک می کردند حتی آن دو بچه کولی دست و پا شکسته هم کار می کردند. خواهر، مادر و اقوامشان هم با لباسهای مخصوص خود آمده بودند و تعداد زیادی دایره با خود نیز آورده بودند. آنها کولیهای محله ما بودند و غربال، داس و چاقو و دایره و دف می ساختند، خیلی هم خوب دایره می زدند.

بالاخره 8-7 تا زنها و مردها گفتند بی بی صغری تو چه می گویی؟ منشادی ها هم بیایند یا نه؟ بی بی گفت من می گویم در خانه ابوالفضل به روی همه باز است آنها هم بیایند ولی برای اینکه مطمئن شویم یکی برود از آقای پیشنماز محله این موضوع را مساله کند. هر چه ایشان گفت انجام می دهیم. همه این رای را قبول کردند. قرار شد غلام سیاه دوچرخه اش را سوار شود و فوری برود آقای پیشنماز را پیدا کند و بپرسد مردم منشاد هم می تواند در نذر ابوالفضل شرکت کنند یا نه و می توانند میوه بیاورند و میوه آنها را مردم دیگر حق دارند بخورند یا نه؟

سالهای سال شاید بیش از دو سه قرن عده ای سیاه زر خرید غلام و کنیز در یزد زندگی می کردند. آنها بیشتر در خانه های اعیان و اشراف به کارگری مشغول بودند ولی غلام و کنیز بودند. آنها چون نسل اندر نسل در خانواده ای زندگی می کردند جزء اجزاء خانه می شدند. بعضی از آنها هم با سواد بودند و در حجره ها کمک ارباب خود بودند چند تایی هم حسابدار بودند. بعضی از زنهای سیاه هم ملا و باسواد بودند و برخی از آنها در امور خانه و بیرون خانه خیلی مدیر بودند و به بچه اربابها و گاهی هم به خود اربابها تحکم می کردند. عده ای از این سیاه ها هم آزاد بودند یعنی غلام و کنیز نبودند. بازارچه و کاروانسرای غلامعلی سیاه بین محله خواجه خضر و میدان میر چقماق هنوز پابرجاست. کافه رستوران غلام علی سیاه در خیابان کرمان بود. شوهر یکی از خاله های من هم یکی از همین سیاهان آزاد معروف به عباس سیاه بود. البته چون بعضی از این سیاه ها دو رگه بودند، پوست روشنی داشتند. این گروه از حدد 50 سال قبل کم کم در یزد کم شدند و عملا امروز از نژاد سیاه آفریقایی خالص در یزد کسی نیست ولی دورگه هایی که باز هم دو رگه شده اد خیلی هستند. عصر برده داری بود. عصری که هنوز در بشاگرد و دهاتی مثل کتیج و شهرکهایی از بلوچستان مثل قصر قند، پیشین و غیره ادامه دارد و به پایان خود نزدیک می شود. این غلامها و کنیزها تعدادی به خواسته خودشان و تعدادی هم به اشاره اربابهایشان برای کمک به مجلس نذر ابوالفضل عباس آمده بودند. غلام سیاه که دوچرخه سوار شد تا برود آمدن و نیامدن منشادیها را از آقای یشنماز سئووال کند یکی از این سیاهان آفریقایی الاصل بود. اما او مردی امین و درستکار و مورد وثوق بود.

یک ساعتی گذشت آ غلام برگشت گفت آقا گفته است هر کس در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش نپرسید. آقا گفته است در خانه امام حسین (ع) و برادرش ابوالفضل(س) به روی همه باز است. منشادی ها هم بیایند. مردم میوه آنها را هم بخورند اشکالی ندارد. باشد که خداوند و ابوالفضل عباس آنها را از گمراهی و ضلالت برهاند. پیغام به منشاد رسید فردا صبح یک اتوبوس از مردم منشاد، مرد و زن و بچه برای شرکت در نذر ابوالفضل بی بی صغرا به خانه اردشیر کی نژاد آمدند. میوه فراوان (سیب، گلابی، هلو، انگور، انجیر، مغز گردو، و 5 حلب پنیر) هم با خود آوردند. شاید بی اغراق 3000 کیلو میوه بود. میوه ها را با ماشین از ده به شهر آوردند و از گاراژ اطمنیان بار 7 گاری کرده بودند و به خانه ارباب اردشیر آوردند.

حدود 15 شهریور سال 1337 بود. سفره ابوالفضل در خانه ارباب اردشیر کی پور زرتشتی با مشارکت مردم چند محله یزد، حاجی خان سنندجی عده ای از یهودیها و تعدادی از مردم منشاد یزد برگزار شد. من در عمرم سفره ای به این زیبایی، پررنگی، و پر رونقی، صفا، صمیمیت ندیدم. مردان در باغ پهلوی که از باغ ارباب اردشیر هم بزرگتر بود، پذیرایی می شدند و زنان در خانه ارباب اردشیر ناهار می خوردند.

ادامه دارد ...

+ نوشته شده توسط معین در 87/10/13 و ساعت |

نمی دونم از این قبیل نقاشی ها دیدین یا نه ؟ به نظر من که خیلی جالب هست .

البته با اجازه بهار خانم ! 

+ نوشته شده توسط معین در 87/10/11 و ساعت |

بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.

داستان زری سلطان ، اوج بدبینی و بی عدالتی

قسمت سوم (پایانی) 

زری را عمل کردند یک غده 5/9 کیلویی از شکمش درآورند. من خودم رفتم و غده را که کرده بودند توی یک ظرف گنده شیشه ای دیدم. زری حدود چهل روز در بیمارستان بود حالش بهتر شد. من 8-7 بار به دیدنش رفتم. یک بار دست مرا گرفت و گفت دیدی در تمام این مدت شمسی حتی یک بار احوال مرا نپرسید. زری گفت همه بچه پولدارها همینطور هستند. آنها دنبال کیف خودشان هستند و ماها را برای نوکری می خواهند. زری به من گفت مردم درباره من چه می گویند؟ گفتم بی بی سکینه همسایه که تو را برای پسرش که کارگر بنایی است خواستگاری کرده بود و جواب رد داده بودی بیشتر از همه از تو بد می گفت. حالا او هم می گوید خدا از سر تقصیراتم بگذرد. همه زنهای محله برای دیدن غده 5/9 کیلویی به ملاقات زری به بیمارستان می رفتند. زری بعد از 4 روز به خانه آمد، حالش بهتر بود.

کم کم من 12 سالم شده بود. زری هم 16 سال داشت. بعضی روزها می رفتم از زری سئوالات درسی می کردم. زری به من گفت: حسین تو هر چه از املاء و انشاء حافظ، سعدی، مولوی، فخر رازی، صائب بخواهی من به تو می گویم تو هم به من حساب یاد بده. من کلاس پنجم بودم و به زری حساب یاد می دادم. خیلی زود در ظرف دو سه ماه، این او بود که به من حساب و هندسه یاد می داد. مساحت و محیط کره و مرابعه و جذر را من از او یاد گرفتم. زری در ظرف 8-7 ماه همه کتابهای دوره ابتدایی را خواند. می خواست برای تصدیق شش ابتدایی ثبت نام کند و امتحان متفرقه بدهد. باز دعوا شروع شد. عباس دعوا می کرد، سر و صدا می کرد که این دختره می خواهد آبروی ما را ببرد.  علیرضا هم بزرگتر شده بود و و ادعای برادری داشت و می گفت من برادرم و زری باید از من اجازه بگیرید. علیرضا کلاس پنجم را رها کرده بود  شاگرد خیاط بود. می گفت این دختره می خواهد که از من جلو بزند. فقط دو روز دیگر فرصت بود که مدت ثبت نام تمام شود. زری هنوز ثبت نام نکرده بود. زری کلافه بود. من رفتم از او سئوالی بکنم، عباس دم در خانه بود گفت آ حسین کجا؟ گفتم می روم از زری درس بپرسم. گفت تو هم دیگر بزرگ شده ای و نباید به خانه ما بیایی. زری از پشت سر عباس مرا دید به طرف پشت بام اشاره کرد. من گفتم عباس آقا به چشم و به خانه رفتم و از آنجا خود را به پشت بام رساندم. زری آمد پشت بام گفت حسین خانه مادربزرگم بی بی زینب را بلدی گفتم بله.

(ببخشید از اینجا به خاطر طولانی بدون  یک مقداری از خاطره رو خلاصه می کنم و بعد در قست پایان به اصل خاطره می پردازم امید وار اصل کتاب رو تهیه کنید)

(((بالاخره زری با کمک بی بی زینب علی رقم تمام مخالفت های برادرهایش در امتحانات متفرقه ششم شرکت می کنه و شاگرد اول می شه ، بعد موفق می شه در سن 19 سالگی دیپلم بگیره ،  چند تایی هم میان خواستگاری ولی تن به ازدواج نمی ده .

بعد از دیپلم در سال 1344کنکور شرکت می کنه و در رشته پزشکی دانشگاه شیراز قبول می شه . و باز هم بی بی زینب با فروش یک قطعه زمین در شهرستان اردکان هزینه تحصیل زری رو تامین می کنه . بی بی زینت درسن 90 سالگی فوت می کنه و قبل از فوتش هر چه طلا و جواهر آلات  داشته برای  زری توی یک جعبه در خونش مخفی می کنه و به زری تلفن می زنه که جعبه طلا و جواهرات رو بردار. و وصیت می کنه  "این طلا و جواهرات را برای تو گذاشتم خرج تحصیلت کن ، اگر روزی پولدار شدی یک درمانگاه برای فقرا بساز" اما ادامه خاطره ...

زری به من گفت تو می روی آنرا (جعبه طلاها) برایم بیاوری ؟ من به پشت بام رفتم توی کنو ، یک جعبه آنجا بود . آن را برداشتم ، جعبه سنگین بود ، وقتی می خواستم به داخل خانه بیاورم دیدم که حرمله و 10-12 تا از نوه های بی بی زینب داخل خانه آمدند. زری از روی حیاط به من اشاره کرد که برو . جعبه را به خانه خودمان بردم . زری شب به خانه ما آمد . بی بی زینت نوشته بود . زری عزیزم من 73 تا بچه ، نوه نتیجه دارم همه بی سواد هستند بعضی ها شان هم عرقی ، تریاکی ، و زن باز هستند .این طلا و جواهرات را برای تو گذاشتم خرج تحصیلت کن اگر روزی پولدار شدی یک درمانگاه برای فقرا بساز.

زری به من گفت این جعبه پیش تو باشد ، وقتی می خواهم به شیراز بروم می آیم از تو می گیرم . سه روز بعد زری آمد ، گفت حسین با من بیا به شیراز برویم ، گفتم می خواهم به مشهد روم (در آن موقع آقای دکتر پاپلی در دانشگاه مشهد قبول شده بودند) گفت از شیراز به مشهد برو ، ثبت نام که کرده ای کلاسهای دانشگاه تا 10 مهر هم تشکیل نمی شود . گفتم پول ندارم گفت مهمان من باش. من با اینهمه طلا نمی خواهم تنها به شیراز بروم . فردا صبح از گاراژ اتوتاج اتوبوس گرفتیم و به شیراز رفتیم . راننده ماشین اکبر آقا چیت ساز بود . او مرا می شناخت و در راه به ما احترام گذاشت . زری در راه گفت یکی از اساتید آمریکاییش از او خواستگاری کرده است و او هم از او بدش نمی آید. وقتی به شیراز رسیدیم مرا به دانشگاه شیراز برد . آن استاد آمریکایی را به من نشان داد . بعد از چند روز من از شیراز به مشهد آمدم. وقتی من لیسانس شدم زری دکترای پزشکی اش را گرفت . در سال ششم پزشکی با آن استاد آمریکایی ازدواج کرده بود . گاهی برای هم نامه می نوشتیم . در موقع سربازی ام  دو ماه در شیراز بودم و تقریبا هر هفته زری وشوهرش را می دیدم .بعد از دو ماه دوره آموزشی نظام در پادگان باغ تخت شیراز به مشهد برگشتم . من سربازیم را در دانشگاه مشهد می گذراندم . زری برای زیارت به مشهد آمد و سپس با شوهرش به آمریکا رفت ، زری در آمریکا فوق تخصص خون گرفت .

من برای ادامه تحصیل در پاریس بودم که زری رئیس بخش خون دانشگاه ماساچوست آمریکا بود . برایش نامه نوشتم  که من  در پاریس هستم . سال بعد با شوهرش و 2 بچه اش به پاریس آمد و چند روزی با هم بودیم .مرا دعوت به آمریکا کرد که نتوانستم بروم . زری با پولهای مادر بزرگش و کار خودش پولدار شد . در اواسط سال 1381 برایم نامه نوشت که به مرز 60 سالگی  می رسد  یک اکیپ بزرگ پزشکی زیر نظر او درباره ایدز تحقیق می کنند و یک درمانگاه به یاد مادر بزرگش به نام بی بی زینب در بنگلادش ساخته است . درمانگاه بی بی زینب روزانه حداقل حدود 500 مریض را می پذیرد .

چند تا زری با استعداد ، قربانی ظلم و ستم نادانان شدند . اگر بی بی زینب 80 ساله نبود علیرضای 12 ساله و عباس 18 ساله محله ما بر سر زری چه می آوردند؟ من دهها مثل زری با مشکلات متفاوت می شناسم که همه نابود شدند. .

همه خواهر و برادرهای زری با پولی که او از آمریکا فرستاده است کار و کاسبی خوبی راه انداخته اند . علیرضا یک مغازه کت و شلوار فروشی در یزد دارد ، عباس در تهران ، خیابان ستارخان یک مغازه لوازم منزل فروشی دارد ، رسول در خوزستان مزرعه ای خریده بود و همانجا مرد و همانجا دفن شد . در نوروز 1382 علیرضا به من گفت : خواهرم بیش از همه برای رسول پول فرستاد و او که در خوزستان نصفه کار بود ، با پول زری زمین کشاورزی خرید . خواهر زری همانکه لب حوض نشسته بود و می گفت اسم طرف فخر رازی است برای دیدن زری دو بار به آمریکا مسافرت کرده و یک پسرش با مخارج زری در آمریکا در رشته سخت افزار در دوره دکترا درس می خواند . سلطان مادر زری برای دیدن او سه بار به آمریکا رفته و یک بار حدود یک سال در آنجا مانده است . سلطان در سال 1383 فوت شد. می گویند سلطان همیشه در اتاقش جلو تخت خوابش یک سیخ کباب آویزان بود و گاه گاه با نگاه به آن گریه می کرد . از همه جالب تر حرمله که درسال 1380 ، 75 سال داشت ، از اول انقلاب با کمک زری به آمریکا رفته و در آنجا ساکن و ستیزن شده و صاحب یک رستوران است . علیرضا به من گفت در مجموع 29 نفر از فامیل آنها با کمک زری به آمریکا رفت و آمد دارند و 21 نفر از آنها بالکل در آمریکا ساکن شده اند . حرمله دایی زری با خانواده اش ،یکی از برادرهای زری ،یک پسر برادرش همه در آمریکا ساکن هستند و اصلا" آمریکایی شده اند . در سال 1383 از علیرضا که با من هم سن وسال است و همینطور مثل عالم بچگی با هم رفیقیم ، پرسیدم آلان در ایل بزرگ شما اگر دختری شکمش بالا بیاید باز هم او را داغ می کنند یا به دکتر می برند ؟ گفت ما حالا عقلمان می رسد که او را به دکتر ببریم و دخترهای طایفه ما هم عقلشان می رسد که چه بکنند که شکمشان بالا نیاید . خنده کنان گفت این عفریته ها کارشان را می کنند و شکمشان بالا نمی آید . آن موقع خواهر ما کار نکرده شکمش بالا آمد و ما داغش می کردیم که چرا شکمش بالا آمده است . تحول یعنی این ؟!!


اگه در تایپ این خاطره ایرادی داشت منو ببخشید . امیدوارم که مثل من ازش درس گرفته باشید . اگر دوست داشته باشید یک دو تا دیگه از خاطرات این استاد ارجند جغرافیا که حق زیادی به گردن من دارند رو می زارم . اما باز هم می گم این گونه کتابها ارزش خرید و خواندن و خواندن و خواندن چند باره دارند .

 

+ نوشته شده توسط معین در 87/10/06 و ساعت |

بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.

داستان زری سلطان ، اوج بدبینی و بی عدالتی

ادامه قسمت دوم 

            عباس آمد دست رسول را گرفت و گفت برادر من از تو شرمنده ام من دیوانه شدم نمی بایست با تو دعوا می کردم و دوتایی همدیگر را بوسیدند. رسول از خانه زد بیرون و رفت و من تا دو سال بعد رسول را ندیدم. رسول به ده رفت، دار و ندارش را فروخت و از یزد رفت، گویا در یزد نو خوزستان کشاورزی می کرد. سالهای سال آنجا ماند و در سال 1378 همانجا مرد.

            بالاخره هر روز یک کسی زری را کتک می زد. یک روز دایی هایش می آمدند او را می زدند یک روز چند تا برادر دیگرش او را کتک می زدند. و زری روز به روز زردتر می شد و شکمش گنده تر. زنها انواع معجون ها را درست کردند و به خوردش می دادند تا بچه سقط شود. ولی شکم زری بزرگتر می شد.

            یک روز از خانه زری سر و صدا شنیدم، دویدم پشت بام، دیدم زری لب باغچه خانه شان دارد استفراغ می کند. می گوید مادر جگرم سوخت، دارم می سوزم، تنم دارد می سوزد بخدا این دوا از سیخ کباب داغ عباس بدتر است. مادر دیگر دارم می میرم. مادرش می گفت: هر کس می رود توی خرابه و مواظب پائین تنه اش هم نیست باید هم بسوزد. هیچ کس توی خانه شان نبود. سلطان بود و زری.

            من رفتم پیش ملا نباتی گفتم زری دارد می میرد. ملا گفت دیگر چرا؟ گفتم: نمی دانم. بی بی آمد لب بام. گفت سلطان داری چکارش می کنی؟

            گفت: پیر زن یهودی دوره گرد یک دوایی به من داده گفته اگر بخورد بچه اش می افتد. من هم دوا را به خورد او دادم. حالا حالش بهم خورده است. بی بی ملا گفت: زن، این بچه حالا حداقل 7 ما دارد. اگر قرار بود بیفتد با اینهمه کتک، دعا و دوا افتاده بود. بی بی ملا از راه پله بام توی حیاط سلطان رفت و من هم پشت سرش رفتم. زری خیلی زرد و مردنی شده بود اما شکمش حسابی بزرگ بود. من نشستم پهلوی زری. بی بی ملا گفت دوا را بده ببینم. سلطان یک تکه از دوا را  به بی بی ملا داد و گفت: پیر زن یهودی گفت: این دوا را سه روز پشت سر هم بسایم و با آب مخلوط کنم و به او بدهم، ولی حالا که دوا را به او دادم خورد، حالش خیلی خراب شد. بی بی ملا گفت: این دوا آدم را می کشد، فوری یک کاری بکنیم که استفراغ کند. انگشتش را تو حلق زری کرد و زری پشت سر هم استفراغ کرد. بی بی ملا گفت: سلطان بیا ببریمش دکتر. سلطان گفت: اگر ببریمش دکتر خون راه می افتد. عباس همه را می کشد. ملا به من گفت: حسین زری را دوست داری؟ گفتم: خیلی، گفت بدو برو دم حمام، شیر بگیر بیاور. مادر زری به من یک ظرف داد و من به دو رفتم دم حمام به زن اوستا گفتم شیر داری؟ گفت امروز گاومان کم شیر داد و شیر مال بچه هاست، شیر نداریم. گفتم: زن اوستا تو را بخدا هر چه شیر داری به من بده، زن یهودی به زری سلطان دوا داده و زری دارد می میرد، ملا نباتی گفته از شما شیر بگیرم زن اوستا گفت بیچاره دختره، ظرف را پر از شیر کرد و من 3 ریال به او دادم و با سرعت برق خود را به خانه زری رساندم. (آن موقع در یزد فقط حمامی ها شیر داشتند. آنها با گاو آب می کشیدند و گاودار شهر همانها بودند، از جای دیگر شیر پیدا نمی شد. ماست و کشک از دهات می اوردند ولی شیر را نمی شد از ده به شهر آورد، چون که زود فاسد می شد، بی بی ملا شیر را با زور توی حلق زری کرد، زری عق زد و دوباره مایعات زردی را استفراغ کرد. ملا دوباره شیر را با زوربه زری خوراند و دوباره انگشت توی حلقش کرد. چند بار این کار را کرد. زری بی حال روی حیاط افتاده بود، پاچه زیر شلواریش بالا رفته بود تمام دور ساق پایش جای داغ سیخ کباب بود. بی بی گفت چرا اینقدر پاهایش سوخته است؟ سلطان گفت هر روز عباس می کشدش توی زیر زمین و داغش می کند تا اسم طرف را بگوید. این بی پدر هم که اسم هیچکس را نمی گوید. بی بی گفت این بچه را اینقدر اذیت نکنید. اصلا از کجا معلوم که توی شکمش بچه باشد، شما حتی یک بار این بچه را دکتر نبردید.7  ماه است او را می زنید. سلطان گفت رسول گفته اگر او را به دکتر ببریم خودش را می کشد. بی بی گفت:رسول با 5 تا بچه اگر خودش را می خواست بکشد تا بحال کشته بود. سلطان گفت برادرها و دایی ها و شوهر خواهرش هم اجازه نمی دهند او را دکتر ببریم. بی بی گفت غلط می کنند. من می روم و دکتر می آورم. سلطان گفت بی بی خون راه می افتد. این شمر ها زری را می کشند. پریروز داییش آمد تا می توانست زری را زد گفت من 15 سال است توی تعزیه حرمله می شدم . امسال با متلک نگذاشتند من حرمله بشوم . او هم دق دلش را از این طفل درآورد. بی بی ملا سرش را روز شکم زری گذاشت . کمی از روی شکم معاینه اش کرد و بعد به من گفت : حسین تو از خانه بیرون برو. من رفتم توی راهرو دیدم بی بی بلند گفت : سلطان بخدا قسم که این بچه نیست اگر هست مرده است. بیا حالا که کسی نیست زری را به دکتر ببریم . در همین گیر و دار ، علیرضا برادر 12 ساله غیرتی خبرکش زری رسید. نعره زد این عفریته را می خواهید به دکتر ببرید من شکمش را پاره می کنم . بی بی گفت تو دیگر غلط نکن ، علیرضا گفت الان می روم عباس را می آورم و از خانه بیرون دوید . وبالاخره کسی زری را دکتر نبرد.

دو ماه از این ماجرا گذشت . سر وصداها کمتر شده بود . عباس زری را توی زیرزمین زندانی کرده بود . همانجا هم کتکش می زد.

یک روز دم غروب جیغ سلطان درآمد که بچه ام مرد . زنها دویدند . مادرم با چند تا از زنهای دیگر گفتند این بچه را کشتند. علیرضا دویده بود و عباس را خبر کرده بود که زری مرد. زنهای همسایه به زیرزمین خانه سلطان رفتند. من هم رفتم . زری توی زیرزمین افتاده بود . لاغر و مردنی با شکم گنده . عباس آمد سرو صدا راه انداخت که چرا خانه ما را شلوغ کرده اید . زری مرد که مرد. همین موقع بی بی زینب مادر مادر بزرگ زری از راه رسید . پیرزن 80 ساله زبر و زرنگ یک سیلی محکم زد توی صورت عباس . گفت : مرتیکه خر احمق من چهارماه پیش گفتم که توی شکم زری بچه نیست. بی بی ملا هم گفت توی این شکم بچه نیست . ببریدش دکتر شما مردهای احمق حسود پدرسوخته این بچه را دکتر نبردید هر روز هم کتکش زدید. بی بی زینب گفت این چه جور بچه ای است که حالا 12 ماهه شده و بدنیا نمی آید . تو مرتیکه لندهور با آن دایی حرمله ات که از هر حرمله ای بدتر است نمی گذارید این بچه را دکتر ببرند ویا دکتر بیاورند . با شایع شدن مرگ زری مردهای همسایه هم چند نفری آمده بودند توی زیرزمین . بی بی زینت چادرش را به کمرش زد و گفت ای مردهای محله جلو این کله خرها را بگیرید . این بچه را بردارید ببریدش بیمارستان . به احمد آقای همسایه گفت مادر برو پاسبان بیاور. عباس آمد حرف بزند که معصوم زن قاسم با لنگ کفش زد توی سرش گفت احمق خفه شو . زنها زری را که غش کرده بود از زیرزمین به روی حیاط آوردند . آقای رجب راننده ماشینش را آورد و بی بی زینت 80 ساله زری را به بیمارستان هراتی برد.

ادامه دارد ...

+ نوشته شده توسط معین در 87/10/05 و ساعت |

بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.

داستان زری سلطان ، اوج بدبینی و بی عدالتی

  ... زری دختر مومنی بود همیشه نمازش را سر موقع می خواند ، صد رقم هم دعا بلد بود ، همه مفاتیح را حفظ کرده بود . دعای جوشن کبیر ، ندبه ، چی و چی را بلد بود . آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند . سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه لابه می کردند. بقیه سال شادی و خنده بود . اما همان موقع هم زری اهل دعا بود و به من وهم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد . زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد و گاهی هم بالا می آورد . زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که روم پشت بام خانه . نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم . گفت حسین حرفهایی که درباره من می زنند تو هم می دانی ؟ گفتم همه می دانند . گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام . بعد گفت دلم درد می کند . دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت : ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام .چند روز بعد از خانه آنها سر صدا بلند شد . برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش . من زری را با رفیقش می کشم . باید بگویی که این نامرد که شکمت را بالا آورده کیست . آن بی پدر ، پدر سوخته ای که شکم تو را بالا آورده کیست . عباس نعره  می زد : مادر من خودم را می کشم . من نمی توانم توی محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم . اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدر سوخته اش را بعد خودم را . خواهر کوچک زری ، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست . زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی  در خانه هان بسته بود . زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد . چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود . اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد.

چند روز بعد باز سر و صدا وجیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود .

سلطان (مادر زری) هم توی سر می زد و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد . هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود . من و جند تا بچه دیگر هم لب هره بام ناظر کتک خوردن زری بودیم . زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت  نه نه غریبم بازی در نیاور ، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود با رفیقش را پیدا می کند . اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر می فروختم . من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروخته است . سلطان به رسول گفت نه نه حالا تو به  ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به مغرش می آوریم و معلوم می کنیم که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اش را بالا آورده است . معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت : نه نه این فخر رازی کی هست ؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم . مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته . یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند . معصومه گفت : نه نه احتمالا" این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد(میدان بار کوچک داخل محله) مرغ فروشی داشته باشد . چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد . اسم مرغ را هم می برد . یک مرتبه من که لب بام ناظر ماجرا بودم دیدم که عباس مثل شمر با یک سیخ کباب که روی آتش سرخ شده بود بطرف  زری پرید که تازه از غش درآمده بود و سیخ کباب را چسباند به پای زری و بوی گوشت سوخته به ما که لب بام بودیم هم رسید . عباس صدا می زد یالا بگو آن پدر سوخته لعنتی که شکت را بالا آورده کیست که من خودم شکمش را پاره کنم ؟ من ، رضا و نورسته که لب بام بودیم دویدیم لب بام ملا نباتی و داد زدیم که زری را کشتند . کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند  تا او را ازد دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید ، خوب نیست ، خدا را خوش نمی آید.

عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت . ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر . رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم . حتما" با چند تا شعر دکت را هم از راه بدر می کند . رسول بلند شد و گفت نه نه من دارم به ده می روم . این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند . گاوی را که چند روز قبل 455 تومان می خواستم معامله کنم امروز از من 400 تومان بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم . شما خود دانید . اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است. می آیم خون راه  می اندازم و خودم را می کشم . بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت : تو مواظب باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم .

در خانه باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت . ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید . اینقدر این دختره را اذیت نکنید . رسول گفت شما همسایه ها دخالت نکنید ، خواهرمان است می خواهیم او را بکشیم . به شما چه ؟ ملا گفت : آهای رسول بی حیا تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم ، تو بالای حرف من حرف می زنی ؟ شما خرها که می خواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد باوردی بگردید ، فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است . و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته ، تازه این شعرها را هم من یادش دادم . عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود ، و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج و واج شده بود . عباس گفت بی بی ملا تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده . بی بی گفت بخدا ، به پیر به پیغمبر ، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است . عباس گفت بی بی دروغ می گویی . بی بی گفت چرا دروغ بگویم ؟ گفت برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی ؟ به خدا قسم خوردی . بی بی گفت سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده .

حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید ، تا ما زنها موضوع خواهرت را معلوم کنیم . رسول گفت به ده  می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم می کشم . عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست ، کار چند نفر است . رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو . عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد . بزن بزن . عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن . من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم . همه جوانهای ممحل مرا که می بینند . نگاهشان را بر می گردانند . دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار . همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم . تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی . تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی . ازناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند . دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم . ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید . همه جیغ و فریاد کردیم  که کمک کمک ! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید . عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت . ملا گفت من که گفتم داد وفریاد نکنید ما زنها قضیه را حل می کنیم . حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما همسایه ها مواظب عباس هستیم . رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه می کرد و می گفت آبرویمان رفت و با این بچه حرامزاده چکار کنیم ؟ حسین آقا گفت رسول آقا بگذار خیالت را راحت کنم از هر ده تا آدم یکی اش حرامزاده است ولی هیچ کس نمی داند چون هیچکس سر صدا نکرده است . شما با سر وصدای خودتان باعث آبروریزی تان شده اید . این دختر هم که اسم طرف را نمی گوید ببریدش یک جای دیگر تا بزاید ، بچه اش را هم بگذارید سر راه .


+ نوشته شده توسط معین در 87/10/03 و ساعت |
در دنیایی که پر شده از انواع و اقسام کتابهای گوناگون ، بدست آوردن کتابی زیبا و قشنگ که با خوندنش لذت ببری و یه چیزی یاد بگیری که به درد دنیا و آخرتت بخوره خیلی سخت شده . از دوستان عزیزم خواهش می کنم که اگه کتاب مفیدی خوندن و فکر می کنن به درد بقیه هم می خورده حتما" مشخصاتشو به اشتراک بذارن که یه کمکی به هم کرده باشیم . 

من چند وقت پیش یه کتاب از یکی از استادان دوره دانشگاهم خودنم که بی نهایت لذت بردم . من تقریبا" آدم بی حوصله ای هستم ، معمولا" دوست دارم که مطالب یک کتاب کوتاه و مفید باشه ، مثل کپسول  ولی باور کنین من این کتاب200 صفحه ای رو که سرگذشت زندگی این استاد گرامی هستش رو عرض سه چهارشب تمام و کمال خوندم و ازش درس گرفتم و لذت بردم .

اسم این کتاب "خاطرات شاهزاده حمام "  و نویسندش آقای دکتر پاپلی یزدی هست که اگر وقت کردم حتما" بعضی از قست ها شو در وبلاگم می زارم. ولی به نظرم ارزش چندین بار خوندنو داره . 

بخش هایی از کتاب خاطرات شازده حمام  (گوشه ای از اوضاع اجتماعی شهر یزد در دهه 40-03)نوشته آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را تقدیم کنم . 

همانطور که در عنوان کتاب هم ذکر شده ایشان سعی در به تصویر کشیدن گوشه از اوضاع اجتماعی شهر یزد داشته اند من هم قسمتهایی از این کتاب رو که به نظرم جالب تر بود را در وبلاگ می زارم امیدوارم این کتاب ارزشمند رو (به عقیده من)  تهیه کنید و از اون استفاده ببرید.

1- زنهای بیوه و بچه های گرسنه

اولین خاطره روشنی که به یادم می اورم در حدود سال 1332 اتفاق افتاد. فاطمه 9-8 ساله دخترک مهاجر از دهات رفسنجان بود که پدر و مادرش مرده بودند و خاله اش که کارگر کارخانه اقبال یزد بود او را بزرگ می کرد. آنها در اتاق محقر و کوچک اجاره ای در خانه ای از نوع خانه نه نه قمر زندگی می کردند و روزگار را با فقر بسر می بردند، فاطمه کبوتر همسایه را کشته بود.

            فاطمه که معمولا گرسنه بود کله یکی از کبوتران دست آموز همسایه را کنده بود، پرهایش را هم کنده بود اما بدون آنکه شکمش را خالی کند، همین طور درسته آن را در دیگ گذاشته و پخته بود. بطوری که وقتی خاله اش از کارخانه آمده بود تمام محتوای دیگ را در چاه ریخته بود و فاطمه گریه کنان گفته بود بعد از مدتها می خواسته گوشت بخورد و باصطلاح شکمی از عزا درآورد. خاله اش هم او را کتک زده بود که چرا کبوتر مردم را گرفتی، حالا که گرفتی چرا کشتی، حالا که می خواستی بکشی چرا کله اش را کندی که حرام شود و حالا که پختی چرا با شکم پر پختی که نشود خورد. صاحب کبوتر فهمیده بود که چه کسی کبوتر را کشته است و حسابی دعوا شده بود. خاله به صاحب کبوتر می گفت که پول کبوترت را می دهم ولی همسایه قبول نمی کرد و می خواست دخترک تنبیه شود. کم کم دعوا بالا گرفته بود. همسایه ها جمع شده بودند و عده ای طرف دخترک و عده ای طرف صاحب کبوتر را گرفته بودند و همهمه و سر و صدایی به راه افتاده بود.

            یکی می گفت که شوهرش هم (منظور شوهر خاله فاطمه) از کارخانه، ریسمان دزدیده زندان است. زن هم که کارگر کارخانه است و روزها به کارخانه می رود این بچه هم که تنها در خانه می ماند و شر است، در یزد هم که قوم و خویشی ندارند، بی کس و کارند. بهتر است از این محله بیرونشان کنیم. دیگری می گفت شوهرش دزدی نکرده کار سیاسی کرده عضو حزب بوده، کارگری است که با سرمایه دارها مخالف است حالا زندانش کرده اند شماها غیبت نکنید، شما که ندیدید او ریسمان بدزدد،حالا هم که زنک می گوید پول کبوتر را می دهد، بالاخره صاحب کبوتر رفت و پاسبان آورد. دو تا پاسبان اسب سوار آمده بودند. همین پاسبان های اسب سوار بیش از همه در خاطر من باقی مانده اند بقیه مطالب را چون دیگران طی سالها تکرار کرده اند، در ذهنم مانده است. پاسبانها هارت و پورت می کردند که دخترک را به کلانتری می بردند و چون پدر خوانده اش هم دزد است او را نگه می دارند. خاله دخترک هم رفته بود و چند تا از دوستان شوهرش را صدا زده بود که بیایند. آنها نیز سر و صدا می کردند و می گفتند مرگ بر سرمایه دار، مرگ بر رضایی.

            رضایی رئیس و عمده سهامدار کارخانه ای بود که در نزدیکی خانه ما قرار داشت. این دعوا هم شاید بهانه ای بین کارگر و کارفرما بوده است. بالاخره پاسبانها پنج تومان از خاله گرفتند و دو طرف را آشتی دادند و رفتند. پنج تومان آن زمان یعنی خیلی پول، یعنی حقوق پنج روز خاله شاید هم حقوق هفت روز او. خاله پنج تومان را از آمحمد مغازه دار سر کوچه قرض کرده بود به شرط آنکه اول ماه که حقوق گرفت آن را پس بدهد.

            خاله خیلی ناراحت بود، به صاحب کبوتر می گفت حالا چه شد، من حاضر بودم این پول را به تو بدهم و این همه دعوا راه نیندازی و شوهر و بچه مرا دزد نکنی. حالا آبروی ما را برده ای پول هم که گیر تو نیامد، پاسبانها گرفتند و رفتند.

من اولین درس های زندگیم را می گرفتم. کریم (شوهر خاله فاطمه) دزد نبود کار سیاسی کرده بود. با آقای رضایی رئیس کارخانه بد بود و او را به جرم دزدی زندانی کرده بودند. آن موقع من نمی دانستم کار سیاسی یعنی چه، احمد آقا که او هم کارگر همان کارخانه بود و همیشه می گفت مرگ بر سرمایه دار و توی خانه اش رادیو داشت و آن را به بلندگو وصل کرده بود و غروبها که رادیو می گرفت می گفت اینجا صدای مسکو است پرسیدم احمد آقا، کار سیاسی یعنی چه و او می گفت یعنی این که با سرمایه دار، مثل آقای رضایی مخالف باشی یعنی اینکه با شاه مخالف باشی، یعنی اینکه بگویی کارخانه مال کارگران است. من پرسیدم پس کریم شوهر خاله فاطک دزدی نکرده، احمد آقا گفت نه بابا کدام دزدی، آقای رضایی دزد است که حق ما را نمی دهد، احمد آقا به من گفت حسین تو در آینده یک کسی می شوی. گفتم یعنی چه؟ گفت برای اینکه توی اینهمه بچه این کوچه تو همه اش سوال می کنی. فقط وقتی بزرگ شدی مواظب باش کار سیاسی نکنی چون سیاست یعنی بی پدری و بی مادری یعنی دروغگویی یعنی تهمت و افترا زدن. گفتم یعنی چه. گفت یعنی این کریم آدم خیلی خوبی است، اصلا هم دزد نیست، بی ناموس هم نیست، چشمش هم دنبال زن و بچه مردن نیست، عرق و شراب خور هم نیست، ولی حالا که او را گرفته اند در پرونده اش همه اینها را نوشته اند . این بی پدر مادرها که بر مملکت ما حاکم هستند مثل مرد به  میدان نمی آیند ، آدم کار سیاسی می کند می گویند دزد است، روابط نامشورع داشته و عرق و شراب خورده، خود پدر سوخته شان مملکت را دارند بر باد می دهند. به آدمهایی که حاضرند برای مملکتشان کشته شوند می گویند علیه مملکت اقدام کرده اند.

آن وقتها من خیلی کوچک بودم و هیچکدام از این حرفها را نمی فهمیدم فقط فهمیدم که آقای رضایی خیلی پول دارد و به همین خاطر چاق و چله است و کت و شلوار شیک می پوشدو هر کس با او مخالفت کند به جرم دزدی می رود زندان.

این را هم فهمیدم که وقتی یک بچه فقیر گرسنه  کبوتر همسایه را بکشد و بخواهد شکم گرسنه اش را سیر کند، همسایه می آید فحش می دهد و بعد می رود پاسبان می آورد آنهم اسبان اسب سوار و پاسبانها هم پول می گیرند و هیچ کاری هم نمی کنند. بعدها حسن آقا صاحب کبوتر هم گفته بود او هم پنج تومان به پاسبانها داده بود تا آنها بیایند و پدر دخترک و خاله اش را در بیاورند. من فهمیدم که نباید دعوا کرد، اگر دعوا شد طرفین دعوا باید به پاسبان پول بدهند و هیچ یک از طرفین دعوا چیزی گیرشان نمی آید. پس دعوا به سود پاسبان است.

            تازه فهمیدم وقتی گرسنه بودی و کبوتر دیدی نباید کله اش را بکنی چون حرام می شود و گوشت حرام را نباید خورد. اگر گوشت حرام بخوری در آن دنیا سرب داغ می ریزند توی حلقت. پس بهتر است که کبوتر ندزدی، بهترتر است که اگر دزدیدی کبوتر را با چاقو بکشی و کله اش را نکنی و از همه بهتر ان است که گرسنگی بکشی و اصلا کبوتر نخوری.

            وقتی به کلاس سوم ابتدایی رفتم در یکی از درسها این قصه نوشته شده بود که دو نفر یک گردو پیدا کردند و سرش دعوا می کردند نفر سومی آمد و گفت من دعوای شما را حل می کنم، گردو را شکست، مغزش را خودش خورد و نصف پوست را به یکی داد و نصف دیگر پوست را به آن یکی. من یک مرتبه فکر کردم که آن پاسبانها که ده تومان برای کبوتر گرفته بودند مغز گردو را خورده اند. همیشه فکر می کنم پاسبان مغز گردو را می خورد.




+ نوشته شده توسط معین در 87/10/01 و ساعت |