تبليغاتX
از نگاهی دیگر

  چند وقت قبل در یکی از خیابان شلوغ شهر اتوبوسی از شرکت اتوبوس رانی مشهد کنترل خودشو از دست داد و با برخورد به چند ماشین متاسفانه باعث مرگ یک عابر پیاده و خسارات فراوان به خودروها شد 
 اینو گفتم تا توجه شما رو به چند عکس زیر جلب کنم . 
اینجا خیابان امام رضا یا همان خیابان تهران بعد از میدان برق (بسیج مستضعفین) هستش. چند وقت هست که سازمان ترافیک به همت کارشناسان باهوش خود  و با مشاوره کارشناسان راهنمایی و رانندگی به ریاست سرهنگ جعفری اقدام به جداسازی خیابان برای عبور اتوبوس های شرکت اتوبوسرانی کرده اند . بگذریم از داستان بلوکه های سیمانی و بعد بلوکه های پلاستیکی که قرار بود درونشان آب ریخته شود اما بعد بعلت نشتی همگیشان بی آب شدن . و یا کاری نداشته باشیم که ترافیک این محدوده چقدر سنگین شد . اما توجه کنید به مردمی که می خواهند سوار اتوبوس شوند و مجبور هستند عرض خیابان رو طی کنند تا به وسط خیابان، جایی  که اسمش ایستگاه است برسند . من دائم به این فکر هستم که اگر خدایی نکرده یکی دیگه از اتوبوس ها به هر علتی کنترل خودش و از دست بده چه بلایی سر اون آدمایی میاد که منتظر اتوبوس هستند . کاری به این نداریم که مردم مستضعف باید در تابستان و زمستان بدون سایه بان و محلی برای نشستن منتظر اتوبوس بایستند .
  جای سئوال انجاست که چرا علاج واقعه رو قبل از وقوع نمی کنند . البته مطمئن هستم که اگر خدایی نکرده همچین اتفاقی بیفته باز سرهنگ جعفری پشت فرمون اون اتوبوس می شینه و می گه پای راننده  لیز خورده ، و بعد یک ورق کاغذ از بین انگشتان راننده بدبخت رد می کنند و می گن راننده هم هوشیاری لازم رو نداشته و هزار بهانه بنی اسرائیلی دیگه . بدون اینکه کسی کوچکترین سئوالی از مسببین اصلی این اتقاقات بکنه ... و باز روز از نو و روزی از ... خدا عاقبت ما مردم بیچاره رو به خیر کنه . از ماست که بر ماست    
این هم شب عید غدیر و مردمی که مجبور بودن در سرما زیر آسمان خدا منتظر اتوبوس بایستند. 
(مخلوطی از ترافیک ، سرما و چراغانی زیباست ! برای آنهایی که در ماشینهاشون نشستن

+ نوشته شده توسط معین در 87/08/29 و ساعت |
سلام 
می خواستم خاطره خودمو در مورد پدر و پسری بگم که یک روز در بیابان دیدم
پدرم در یکی از شهرستان حاشیه کویر مشغول کار کشاورزی و دامداری است . چند وقت قبل چند بچه شتر گرفت که اونهارو بزرگ کنه و به لقمه نون حلالی برسه . یک روز صبح وقتی به مزرعه می ره می بینه که این بچه شتر های شیطون دیوار محل نگهداریشون و خراب کردن و سر به بیابون گذاشتن . خلاصه همه خانواده بسیج شدیم که  سرمایه پدر رو از بیابانون های اطراف پیدا کنیم . به همین خاطره هر کسی به طرفی رفت . من و پدرم هم به سمت کویر بی آب و علف رفتیم . در وسط بیابان ، خسته ، تشنه و ناامید چشممان به کلبه کوچکی در وسط بیابان افتاد . در کمال ناباوری پدر و پسری رو دیدم که در گرمای طاقت فرسای بیابون در حال تعمیر کلبه کوچک با چشمه ای از آب زلال بودند . هیجان زده و ناباورانه گلویی تازه کردیم و مهمان آن دو فرشته نجات در بیابان شدیم . اولین سوال من از دو این بود که در وسط بیابان چه می کنید . که اینگونه پاسخ از آن پیر با صفا شنیدیم که این محل از پدرم به من به ارث رسیده و من و پسرم که مهندس هست هر هفته یا هر ماه یکی دو بار به اینجا می آییم و اینجا رو تعمیر و تمیز و مرتب می کنیم . تا اگر روزی آدمی یا حتی حیوانی در بیابان تشنه بود و به این محل آمد و تشنگی اش رفع شد صواب آن به پدرم و خانواده ام برسد . و با اینکار خدمت کوچکی به مخلوقات خداوند کرده باشیم .
و من متحیر از این همه صفا و معنویت فقط و فقط از خودم خجالت کشیدم که خدایا اگر اینان بنده تو هستند ، پس من و امثال من که همه دنیایمان خودمان هستیم  ،که هستیم .

+ نوشته شده توسط معین در 87/08/29 و ساعت |
سلام ، سلام ، سلام 
چند وقتی بود که بیزار شدم از هر چه نوشتن و وبلاگ و اینترنته نمی دونم چرا ؟ با خودم فکر می کردم  خوب یعنی چه که روزی دو سه ساعت وقتم و بزارم پای نوشتن چیزی که به نظرم درسته و بعد بگردم توی وبلاگهای مختلف و با تعریف و تمجید و از این حرفها طرف مقابلم رو به زور بکشم به پای وبلاگم تا اون هم اگر دلش خواست . نوشتهام رو و بخونه و بعد اگر افتخار داد یه نظری بزار و بره . خوب آخرش چی ؟ اما بعد پشیمون شدم بعد با خودم گفتم که اگر آدم بخواد از این فکر ها بکنه متوجه می شه که همه کارهای ما توی دنیا یه همچی حالتی داره بعد دیگه درس خوندن و کار کردن و هزاران کار دیگه بی معنی می شه  یعنی خوب آخرش چی . خلاصه به این نتیجه رسیدم که نه از این به بعد می نویسم ، می نویسم و می نویسم به قصد خدمت به مردم . که اگر روزی یکی از این حرفهای من به درد خورد . و گره کوچکی از مشکل کسی باز شد . موج مثبت اون منو بی نصیب نکنه . و اینو یاد گرفتم از پدر و پسری در بیابان که این خاطره رو برای شما خواهم گفت . شاید به درد شما هم بخوره .  هر چند در این دوره زمونه باور کردنش سخت باشه .  
+ نوشته شده توسط معین در 87/08/28 و ساعت |